منطقه امن

 

برای ارسلان

از وقتی که کامنت مجید را توی پست قبلی خوندم ، اعصابم  بهم ریخته ،من هر چی که فکر میکنم و هرچی که میگذره ،بیشتر فکر میکنم که یک شوخی بوده ، یک شوخی خیلی لوس و بد و بیمزه وبلاگی ،که شاید از چند روز دیگه توی وبلاگ هامون باب بشه .

 از صمیم قلب آرزو میکنم که یک شوخی بوده باشه .

وبلاگ  برگی از دفترچه ی ایام  رو ببینین .

 تنها چیزی که توی این وبلاگ جریان داره ، شور ، شور زندگی ، جوانی ، امید و آینده است

و تنها چیزی که توی این وبلاگ جا نداره ...

آقای ارسلان من که ميگم اين شوخيه . اين دفترچه حالا حالا ها برگ سفيد داره . حالا حالا ها بايد برگ های اين دفترچه رو سياه کنی .

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦ - افسانه

روز زن مبارک !

من هم یک زنم .با تمام اداهای زنانه ،

 هنوز هم هفته ای دو  شب موقع خواب به ناخن هایم محلول ماولا می زنم که ناخن هایم سفت تر بشود و بلندتر. اون  دوست داشت بر ناخن های بلند و زیبایم رنگ قرمز و صورتی بزنم . حالا هم ناخن هایم بلند و زیبا ست ولی رنگ قرمز و صورتی برآن نیست . ناخن هامو بلند کردم چون " کس نخارد پشت من ، جز ناخن و انگشت من "

 هنوز هم از این کرم آرنیکای ایوروشه به دستم میمالم که دست هایم نرم و با طراوت و به قول اون  همیشه خیس باشد .بهش  میگفتم بیا ازاین کرم بزن ، می گفت ،افی  خانومی به خیالت رسیده کرم زدی . تمام کرم های دستت رو دست های من خوردن ! هنوز هم دست هایم نرم  است .ولی دست اون  در دست من نیست . برای پاک کردن اشک های تنهایی ، دست نرم صورت رو آزرده نمیکنه .

  هنوز هم پشت پلک هایم ترکیب  طوسی و نقره ای و سفید می زنم . اولین بار که اینجوری سایه زده بودم ، هی قربون صدقه ام رفت و می گفت چقدر خوشگل شدی ، چیکار کردی ؟ و من هیچ نگفتم . آخر شب گفت آهان فهمیدم چیکار کردی که انقدر خوشگل شدی ، پشت چشمات رو سایه سبز زدی !!!! و هی از اون  اصرار که این سبزه و از من انکار . هنوز هم سایه طوسی و نقره ای و سفید میزنم . چون به تجربه ثابت شده که این رنگ پف شب بیداری و گریه دیشب  رو، خیلی  خوب می پوشونه .

 هنوز هم توی لباس پوشیدنم یه تیکه چیز قرمز می پوشم ؛ روسری ،بلوزی ، کیفی ، چیزی . می گفت به تنها زنی که رنگ قرمز میاد تو هستی . هنوز  قرمز می پوشم ولی دیگه به تنها زنی که این رنگ نمی آد ، من هستم . قرمز می پوشم که شاید بقیه  فکر کنن  ، زندگی افسانه هنوز جریان داره .

   ببین مادر، من هنوز هم یک زنم .گرچه این بار خسته تر ، تنهاتر ، رنجورتر ، ترسیده تر . ولی  هنوز هم هزار تا کار دیگه که مال زن بودنم هست رو انجام میدم . هنوز هم هزار تا فکر و حس که مال زن بودنم هست رو دارم. پس مادر تو نگران من نباش . ببین مادر ، قربون اون نگاه خسته و صورت غمگینت برم ، قربون اون دست های گرم و مهربونت برم ، قربون  دونه دونه اون چرو ک های صورتت برم ، پس دیگه نگران من نباش . فقط قول بده که  تو هستی . که تو می مانی . تا آخر . تا  آخرین لحظه سایه سر من  باش. تو که هستی  ملالی نیست .

                                         مادر ، روزت مبارک .

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦ - افسانه

کابوس لکه ها !

 يه لکه هايی توی زندگی آدم ها هستن که براحتی پاک ميشوند : با يه دستمال کاغذی آغشته به آب دهان ! يا فوقش با  کمی آب و صابون .

یه لکه های دیگه ای توی زندگی آدم ها هست که نیاز به محلول های پاک کننده قویتری داره : مثلا کمی آبلیمو ، محلول اسیدی ،الکل ،آب اکسیژنه  ،سرکه  ،جوش شیرین  ،محلول رقیق وایتکس  ،محلول غلیظ وایتکس ،محلول غلیظ تر وایتکس، بازم غلیظ تر  ،بازم غلیظ تر  ،وایتکس مطلق ... خوب بالاخره یه جوری این لک ها پاک میشن . بعضی وقت ها هم یه لیوان آب رویش . درست مثل روز اول ! انگار هیچ لکی نبوده . لکه ای نبوده .

اما بعضی لکه  ها توی زندگی آدم ها هستن که با هیچی پاک نمیشن . تازه هرچی بیشتر می مالیشون و باهاشون ور میری ، لکه  ها بزرگتر میشن . پررنگ تر میشن . تمام گذشته و حال و آینده ات را در برمیگیرن .لکه ها میشن غول و به راحتی تمام زندگیت رو می بلعن .

این روزها دارم به این لکه ها می اندیشم .

 به لکه های ننگ .

 لکه های ننگ بر پیراهن . ..

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦ - افسانه